مانند زنبور عسل باشید:
هر چه خورد پاک است!
هر چه از خود بگذارد شیرین است!
و بر هر شاخی که بنشیند آن را نشکند!
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 6:59 PM موضوع | لینک ثابت
عشق بلندتر ازآن است
كه زير كوتاهی نگاهی عتاب آلود پامالش كنی
عشق حقيقی تر از آن است
كه پشت ابری حياهای ناراستن، پنهانش كنی
عشق يتيم تر از آن است
كه به دست رودخانه ی روزگارش بسپاری
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/11/23 ساعت 0:20 AM موضوع | لینک ثابت
هنگام تولد گريه مي كنيم از اينكه
به اين عرصه عظيم نادان ها وارد شده ايم
ويليام شكسپير
نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 1386/11/20 ساعت 9:56 PM موضوع | لینک ثابت
كسي كه مبارزه نكند مرده است
و كسي كه در مبارزه بميرد تعالي يافته است
مرد مبارز از آفتاب گرما مي گيرد
و از زمين درخشان زندگي مي گيرد
نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 1386/11/20 ساعت 9:54 PM موضوع | لینک ثابت
کاش میشد که دل از اوج وجود بپرد. و بگوید به دل. آنچه را میخواهد.
کاش دل می فهمید.
حیف که نمی دانم عشق صبر است یا صبور؟
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 11:0 PM موضوع | لینک ثابت
|
![]() در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه. از : رابيندرانات تاگور |
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 10:42 PM موضوع | لینک ثابت
|
عاقبت گیتار زن دیوانه شد همره من بر سر پیمانه شد ساز او سر مست شد از مستی اش همنوا شد با تمام هستی اش
او به من دل داده من سر می دهم سر چه باشد ،چیز بهتر میدهم در کلامش شور و حال و سادگی در نگاهش نور عشق و زندگی
آه از آن گیتار زن بیداد کرد عشق را در کوچه ها فریاد کرد کاسه صبرش دگر لبریز شد گوش جانش بر حوادث تیز شد
آه از آن گیتار زن شد بیقرار لحظه ها را می شمارد بیشمار بیقرار وصل شد سر مست گشت عاشق شب، آسمان و کوه و دشت
من چه میگویم منم دیوانه ام عاشق گیتار زن مستانه ام ما دو تا یکتا شدیم از همدلی تا نباشد بین ما بی حاصلی
ای خدا گیتار زن سر زنده باد تا ابد عشق و جنون پاینده باد
|
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1386/05/26 ساعت 1:25 AM موضوع | لینک ثابت
بیا دلدار زیبایم، دمی با من به سر کردن
به حال بی قرار خود،به خوش روئی نظر کردن
ندارم بی تو آرامش، بیا آرام جانم باش
نمی ارزد همه دنیا، به یک دم بی تو سر کردن
اگر مهر و وفا داری، وفا داری نما بر من
که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن
فراقت می کشد ما را، تحمل تا به کی آخر
بیاید قاصدک روزی، ز حال تو خبر کردن
کدامین نقطه می خوابی، ببویم جای خوابت را
به دنبال سرت آخر، همه عمرم سفر کردن
وصالت می شود بر ما، میسر ای نگار من؟
اگر گردد نمی دانم، ولی خون جگر کردن
شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به بالینم
در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن
کدامین شب تو می آئی، کدامین لحظه عمرم؟
شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن
تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم
بگیرد دامنت آهم، ز آه من حذر کردن
شعر از درویش........................

نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه 1386/05/18 ساعت 0:23 AM موضوع | لینک ثابت
چشاتو ببند و فکر کن که میشه از نو شروع کرد
مثه خورشید بعد مردن دوباره میشه طلوع کرد
چشاتو ببند و فکر کن به ته خط نرسیدیم
روشنی تو قلبمون هست هنوز هم پر از امیدیم
چشاتو ببند و فکر کن میشه کینه رو رها کرد
میشه از گذشته رد شد غمو از سینه جدا کرد
چشاتو ببند و فکر کن زیادم دنیا سیاه نیست
میشه پیدا کرد تو دنیا کسی رو که بی وفا نیست
چشاتو ببند و فکر کن که چقدر تنهایی سخته
تو کویر دل آدم همدلی یه تک درخته
چشاتو ببند و فکر کن میشه بشکنی غرور رو
تو دلت به جای نفرت بذاری عشق و سرور رو
چشاتو ببندو فکر کن که هنوز هم میشه خندید
میشه با یه کم تحمل میوه ی خوشبختی رو چید
چشاتو ببند و فکر کن که هنوز اول راهیم
چشاتو ببند و فکر کن...............
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 0:48 AM موضوع | لینک ثابت
الهى اى پناه بي پناهان بسوى تيره روزان كن نگاهى
الهى گرچه سرتا پا گناهم ولى جز تو ندارم هيچ پناهى
الهى شرمسار و روسياهم و جز تو من ندارم تكيه گاهى
الهى بنده ات را رهنما باش كه من بى رهنما افتم به چاهى
الهى گرچه جرمم از حد گذشته گدايت آمده با روسياهي
الهى بنده ات را عفو بنما كه ديگر خسته گشته از تباهي
"مرتضی نیازمند"
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1386/05/05 ساعت 0:33 AM موضوع | لینک ثابت
و انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1386/05/05 ساعت 0:25 AM موضوع | لینک ثابت
وقتی جهان از ریشه جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ریشه های یاس می آید
وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان دل بست
نان را از هر طرف بخوانی
نان است
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1386/05/05 ساعت 0:22 AM موضوع | لینک ثابت
بوی پاییز را می فهمی
نفس بکش
می بینی
دوباره پاییز شد
دوباره بهار خزان رسید
قدم که میزنی
برگ ها برای تو می نوازند
رقص باد را نظاره کن
در لابه لای گیسوان پاییز
عطر تو را جستجو می کند
برخیز
قدم بزن
پاییز از آن توست
اگر می خواهی زیبائیهایش را ببینی
دفتر مهر را ورق بزن
صفحه ی سیزدهم
تولد یک فرشته را نظاره کن
....
نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه 1386/03/07 ساعت 1:29 AM موضوع | لینک ثابت
قلب مثله خانه ای است که دو اتاق دارد
در یکی از آن شادی و در یکی از آن غم
پس سعی کن طوری شادی کنی که غم بیدار نشود
نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه 1386/02/03 ساعت 1:8 AM موضوع | لینک ثابت
به كسي نخواهم گفت به كجا فقط مي روم مي دانم كه سرزميني نمانده كه وسعت اندوهم در آن جاي گيرد لاجرم ميان مرزها سرگردان خواهم ماند چه اهميت دارد؟ بي تعلق تر از آنم كه خاكي پايبندم كند هيچ زمين سبزي جاي من نيست چرا كه اشك هايم زمين را نمكزار خواهد كرد مردم از من روي بر ميگردانند زيرا كه همواره لبهايشان به سردي گونه هايم يخ ميزند هر بار كه در خانه را مي گشايم آرزو ميكنم كسي در انتظارم باشد هر صبح كه چشمهايم را به روي روشنايي ميگشايم و از قعر دالان رخوت خود را به سختي بيرون ميكشم اميد ديدار كسي را دارم كه پيغام آور رهايي باشد دير گاهيست كه ديگر آيينه ها تصويري از من خسته در خود ندارند ديري نخواهد پاييد ديري نخواهد پاييد كه اين منظومه بي سامان كه بي انتها نيز مي ماند
نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه 1386/01/07 ساعت 9:30 PM موضوع | لینک ثابت
خداوندا در اين سالي كه در پيش است
نمي دانم چه تقديري مرا فر موده اي
اما عطا فرما
هزارو سيصد آگاهي
هزارو سيصدو هشتاد بهروزي
هزارو سيصدو هشتادو شش لبخند زيبا را..........
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1386/01/03 ساعت 0:8 AM موضوع | لینک ثابت
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟
جایی که میری مردمی داره که میشکننت
نکنه غصه بخوری منم همه جا باهاتم تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری
قلب میذارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
ومرگ که بدونی بر میگردی پیشم
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1385/12/18 ساعت 9:7 PM موضوع | لینک ثابت
۱)گشادهدست باش-جاری باش-کمک کن(مثل رود)
۲)با شفقت و مهربان باش(مثل خورشید)
۳)اگر کسی اشتباه کرد آنرا بپوشان(مثل شب)
۴)وقتی عصبانی شدی خاموش باش(مثل مرگ)
۵)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
۶)بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)
۷)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش(مثل آئینه)
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1385/12/18 ساعت 9:3 PM موضوع | لینک ثابت
هر لحظه می پرسی چرا؟
آری این آن نشانست اینقدر می گردد تا پیدا کند
هرگز آرام و قرار ندارد تا به سر منشآ آرامش برسد
هر موقع یک نشانه می بینی تمام وجودت می سوزد مثله موقعی که لبخند یار آتشت می زند
چقدر دوست داری بیبینیش آخر نمی توان گفت
فقط بگم
شاید این جمعه بیاید شاید
نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه 1385/12/02 ساعت 0:45 AM موضوع | لینک ثابت
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد.
با شب خلوت به خانه می روم.
گله ای کوچک از سگها بر لاشه سیاه خیابان می دوند.
خلوت شب آنها را دنبال می کند.
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید.
من او را به جای همه برمی گزینم‚
و او می داند که من راست می گویم.
او همه را به جای من برمی گزیند‚
و من می دانم که همه دروغ می گویند.
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن‚ سنگدل برگزیننده دروغها!
صدای گامهای سکوت را می شنوم.
خلوتها از با همی سگها بهترند.
سكوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه ام آمد.
سکوت سرزنشم داد.
و سکوت ساکت بود سرانجام!
چشمانم را اشک پر کرده است.
"مهدی اخوان ثالث"
نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 1385/11/28 ساعت 0:23 AM موضوع | لینک ثابت
كرم شبتاب نگاهي به پروانهيي كه در نزديكياش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: آه، تو چهقدر زيبا هستي!
بعد لحظهيي سكوت كرد و پرسيد: ميشود تو را دوست داشته باشم؟"
پروانه يكهيي خورد. پرسش كرم شبتاب را به رايانهي مغزش برد. دادهها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايدهيي دارد؟"
كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد: آن وقت ميتوانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژيام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شبتابي نتابيده باشد.
پروانه لحظهيي ساكت شد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانه مغزش داد. دادهها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: درخشان تابيدن تو چه فايدهيي براي من دارد؟"
كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد:
"وقتي كه من آنقدر درخشان بتابم كرم شبتابهاي زيادي توجهشان جلب ميشود، ميآيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آنچنان شوري زيبايي تو را براي آنها توصيف خواهم كرد كه عاشقات بشوند و درخشانتر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شبتاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!
پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانهي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شبتاب خنديد و گفت: دوستام داشته باش
نوشته شده توسط مرضیه در شنبه 1385/11/28 ساعت 0:21 AM موضوع | لینک ثابت
اي يار نزديك
دورم از وادي معرفت
گم كرده ام تو را در هزاري زمانه سخت فريب خورده ام از صورتكهاي به ظاهر زيبا
سيماي مهر تو از يادم رفته است
نزديكتري از من به من
و چشمان دنيا زده و پر معصيتم نمي بيندت
شفاي اين چشم بيمار به دست توست
باري اين روح آشفته به حضور تو در خانه ي دل همدمي نمانده است
به ياري يادت كسي نيست كه پا به خانه تاريك و ويران دل بگذار
معبودا
مرا به نسيم يادت بنواز
اكنون تنها مانده ام و دستي تهي و چشمي كه شرمنده احسان توست
چشمي عطا كن مرا كه ديگر بار ببينمت
قلبي كه آشيانه مهر تو باشد
و دستي كه به بلندي لطف تو آويزم
نوشته شده توسط مرضیه در جمعه 1385/11/06 ساعت 7:51 PM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY